Monday, November 01, 2004

حديثي از يک دل تنها

لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو گویی دارد خاطری از هر چه غم آزاد
ولی من به چشم خود می بینم
به آن تندی که می دواندشعله در نیزار
به آن نخلی که می سوزد تن آیینه در زنگار
دارد از درون می سوزد
بسان قلعه ای کز طاق رویش خشت می بارد
فرو می ریزد از هم
در سکوتی مرگبار
بی فریاد
End_of_alone
siavash

Sunday, October 03, 2004

life is a song , sing it
life is a game , play it
life is a go , achive it
life is a mystry , unfold it
life is a journey , complete it
life is a challenge , meet it
life is apuzzle , solve it
life is a duty , perform it
life is an adventure , dair it
life is an opportunity , take it

کلبه ای خواهم ساخت
دوباره یک روز کلبه ای خواهم ساخت
در میان جنگلی پراز درختهای صنوبر
و باغچه ای از گلهای مریم و یاس
کلبه ای خواهم ساخت با دستان کوچکم
و باغچه ای از گلهای مریم و یاس
و آن را رنگ خواهم کرد
طلایی ، نه سپید و شاید آبی
به رنگ آبی دریا
به رنگ آسمان و آنرا خواهم ساخت
هر روزوهر شب در رویاهایم می سازمش
و به زندگی در آن می اندیشم
به روزهای سرد زمستان در کنار آتش سرخ رنگ
به روزهای خنک بهاری در کنار رودخانه
به روزهایی که بوی درختان جنگل از خود بی خودم می کند
به روزهایی که به دشت پر از گلهای نرگس و لاله خواهم رفت
به روزهایی که حلقه ای از گل برای خودم خواهم ساخت
و در آن روز من به قله آرزوهایم صعود خواهم کرد
و اورا خواهم دید در کنارم
کلبه ای خواهم ساخت
در میان جنگلهای همیشه سبز
با دستهای گرم او اوج خواهم گرفت
تا بینهایت
......کلبه ای خواهیم ساخت و

Wednesday, September 29, 2004

دنباله دختري هستم جاه طلب

با سلام
یه چند وقتی بود که کارم زیاد بود و نتونستم دنباله دختری هستم جاه طلب رو براتون بنویسم ولی حالا در خدمتم و ادامه میدم.کجا بودیم ؟ آهان تا اینکه بالاخره یکی ازآشناها که ارادت خاصی به ایشون دارم برامون آستین بالا زدندومنو به یکی از اقوامشون معرفی کردند شکر خدا بد نیست و مدتی است که مشغول هستم ولی اون چیزی نبود که بعد از یکی دوسال تلاش و کوشش نتیجه زحماتم باشه .بگذریم حالا چرا رو تیتر نوشتم جاه طلب.راستش رو بخواین من جاه طلب واقعی نیستم چون دوست ندارم که جای دیگران رو بگیرم بلکه دلم می خواد که خودم یه جایی رو برای خودم بسازم که هیچ کس در اون موقعیت قرار نگرفته باشه در واقع دنبال شگفتی سازی هستم و تمام سعیم رو هم در این باره انجام میدم منتهی اگه بگذارند.می دونید بزرگترن هدفی که در زندگیم دارم اینه که مرداب نباشم و مثل اقیانوس وسیع و بزرگ باشم

Sunday, September 05, 2004

دختري هستم جاه طلب


از میون کارتونهای دوران کودکی نمی دونم چطور شد که مجذوب جادوی کارتون مارکو پلو تاجر ونیزی شدم اون قدر که ارزو میکردم یه روزی بتونم مثل اون تاجر بشم و دور دنیا رو بچرخم در واقع عشق ماجراجویی از بدو تولد تو خونم بوده و هنوز هم هست بعدها که بزرگتر شدم هم این ارزو روبا خودم داشتم تا اینکه دیپلمه روگرفتیم و بلافاصله هم وارد دانشگاه آزاد اسلامی شدم اونهم تو همون رشته ای که دوست داشتم ( مدیریت بازرگانی) شاید بگین که خوش به حالت لااقل تو به رویات رسیدی ولی نه تازه اول کار بودم . شهریه دانشگاه و کلی برنامه های دیگه . توی دوران تحصیل نتونستم کارمناسبی برای خودم دست و پا کنم ولی اونقدر غیرت داشتم که دوست هم نداشتم دستمو جلوی بابام دراز کنم این بود که یه تولیدی رو پیدا کردم که نزدیک خونمون بود و چون درس داشتم ازشون خواستم که کارها رو داخل منزل انجام بدم کارش خیلی سخت بود خیلی شبها مجبور بودم تا دیروقت پشت چرخ خیاطی بشینمو مقنعه و چاد ر مدرسه بدوزم . تولیدی ها هم که قربونم برن پول مول تو کارشون نيست که ، فقط بلدن از آدم بردگی بکشن بگذریم پولش دستمو نمی گرفت ولی از هیچی بهتر بود البته در کنارش کارهای هنری هم انجام میدادم و از اونها هم یه چیزایی گیرم می اومد خلاصه اینکه با معدل همچینی یه نمونه خوب تونستم ياور دانشگاهو با همه سختی هاش استاد کنم ولی عروسیم از اون به بعد شروع شد و بیکاری بعد از درس بود که پیرم کرد . خیلی به این درو اون در زدم یه جاهایی هم همینطوری و فی سبیل اله کار کردم از حسابداری و تدریس خصوصی گرفته تا مربی مهد کودک ولی هیچ کدوم دوام نداشتن همش از این شاخه به اون شاخه پریدن بودهرچند که به تجاربم اضافه شد ولی واقعا دیگه هیچ شور و حال جوونی برام باقی نمونده بود. اونقدر از این و اون حرف میشنیدم که از زندگی سیر شده بودم . دیدین تا حرف کم میارن به این دخترهای بدبخت گیر میدن و تا به زور طرفو سیاه بخت نکنند ولکن معامله نیستن نممیدونم این پسر ترشیده ها رو از کجا گیر میاوردن ولی یکی از یکی عتیقه تر و زیر خاکی تر بودن الان که یادشون می افتم واقعا چندشم می شه. البته تو این مدت تونستم به یکی از چیزهایی که واقعا عاشق فراگیریش بودم نائل بشم و اون هم رفتن به کلاس زبان بود که رفتم و خدا رو شکر هنوز هم دارم میرم و خوشبختانه در این زمینه واقعا موفق بودم و هستم دیگه چیزی نمونده که تمومش کنم و از این بابت خیلی خوشحالم و با یادگیری زبان تونستم تجربه های با ارزشی رو کسب کنم .و با آدم های جدیدی آشنا بشم که یکی از اونهاکه من به عنوان الگوی خودم ایشون رو قرار دادم استاد کلاس زبانم بودن که الگوی تمام و کمالی از همت و انگیزه بودن و به خاطر تشویقهای ایشون بود که من تونستم در این زمینه موفق بشم. اواخر امسال بود که.........اگه اجازه بدین بقیه اش رو بعد بنویسم چون امروز روز پر کاري رو داشتم و اونقدر خسته و خواب آلودم که میترسم همینجا خوابم ببره و وارد دنیای ونوس در سرزمین عجایب بشم و دیگه نتونم بر گردم تا همینجاشو هم خیلی شرمندم کردین و از وقتی که برای خوندن نوشتم گذاشتین کمال تشکر رو دارم ان شاء ا.. بقیه اش روسر فرصت براتون مينويسم رخصت

Saturday, August 28, 2004

Haloscan commenting and trackback have been added to this blog.

Monday, August 23, 2004

دلداگي زهره و مشتري





دلداگی زهره و مشتری
بنا به باور مردم لرستان زهره و مشتری دختر و پسری بودند که روی زمین زندگی می کردند و عاشق و دلداده هم بودند و سخت همدیگر را دوست می داشتند اما پدر و مادرشان(امان از دست این پدر و مادرها) نمی گذاشتند که انها با هم عروسی کنند و به وصال هم برسند. زهره و مشتری هم از خدا خواستند که آنها را به شکل ستاره در بیاورد و در آسمان جایشان بدهد . خداوند هم تقاضا و درخواست انها را برآورده می کند و از آن روز به بعد ان دختر و پسر دو ستاره می شوند و به آسمان می روند و کنج دل هم می نشینند .اما مردم کهنک بندرعباس عقیده دارند این دو ستاره هر سال یکبار به هم میرسند و همدیگر را می بینند.اهالی ارادان گرمسار هم می گویند که زهره و مشتری هر سی سال یکبار به وصال هم می رسند و هر کس در موقعی که این دو ستاره به هم می رسند آنها را ببیند به هر چه دست بزند و بگوید طلا شو طلا می شود و در این مورد قصه ای دارند که در زمان های قدیم مرد دهقانی سی سال روز شماری می کرد تا شاهد وصال زهره و مشتری باشد.شبی مرد مشغول آبیاری بود که می بیند این دو ستاره به هم رسیدند . مرد دور و برش را نگاه می کند که به چیزی بگوید طلا شو .اما از بس دستپاچه و هول بود به جای اینکه بگوید بیل طلا می گوید بیل پارو و بیلش پارو می شود.
مردم سنگسر هم شبیه همین افسانه را دارند و ضرب المثلی از آن ساخته اند بدین مضمون که هر گاه کسی کاری را خراب کند و در عوض بهتر کردن بدترش هم بکند دیگران به او می گویند :
بابا تو که بیل رو پارو کردی!؟!؟!

Sunday, August 22, 2004

باياتي تبريزي

يول ورمه يادا تبريز
ال گدر بادا تبریز
سنین حسرتیندیم
جان سنه فدا تبریز
تبریز اوستو داشلی دی
تورپاغو زرداشلی دی
گزلری قان یاشلی دی
عزیزم سنی تبریز
ال سور سنی تبریز
آل قویونا عزیزله آنا تک منی تبریز

Monday, August 09, 2004

ضرب المثلهاي ملل درباره زنان

زن پیمانش را روی شن می نویسد.) فرانسوی)
مرد پوشالی از زن طلائی ارزنده تر است.) فرانسوی)
وقتی زن سوت می زند هفت کلیسا به لرزه در می آید.) چکسلواکی)
هر چه زن بخواهد شیطان هم همان را می خواهد.) آفریقائی)
صلح دادن صد مرد خشمگین از صلح دادن دو زن ساده تر است.) نروژی)
اگر راه رفتن غاز با ی برهنه تاسف آور است ، گریه زن هم تاسف آور است.) انگلیسی)
آب در غربال می ماند تا راز در دهان زن.)استونی)
دختر ها وقتی سرشان را زیر می اندازند، برای این است که بهتر ببینند.) ژاپنی)
کار که از کار گذشت فکر زن به کار می افتد.) ژاپنی)
قول زن نقش بر آب است.) هندی)
زن نداری غم نداری ) افغانی)
زن وزیر مرده.) افغانی)
زن قبرغه کجه = زن دنده کج است.) افغانی)
خدا خاتونه بی ترس نکنه.) افغانی)
لختوام= به زنی گفته می شود که بیش از حد آرایش می کند تا مورد توجه قرار گیرد.) افغانی)

Saturday, August 07, 2004

لطفا کم درآمد ها بخونن

بشنوید از خبرگزاری ونوس
جدید ترین ، مدرن ترین ، شیکترین ، باحالترین و چیپترین مجموعه ورزشی برای کسانی که واقعا میخواهند روی فرم باشند ولی مانی ندارند به شرح زیر معرفی می گردد این مجموعه ورزشی مدت هاست که وجود داشته و دارد اما متاسفانه چشمان تیزبین ما از دیدن آن عاجز بوده است .واحد لیفتینگ بهترین مجموعه ای است که من آن را تجربه کرده ام .فقط با دادن یک بلیط 20 تومانی ناقابل میتوانید روی فرم باشید .این مجموعه با ارزش دارای سونای خشک و بخار در تمام فصول سال میباشد که با درصد بالایی از بخار میتواند برای خانمها و آقایان فربه و چاق مفید و موثر واقع شود.همچنین این مجموعه نفیس دارای مانژ سوارکاری ( در دست اندازهای خیابان های تهران ) و پیست رالی (در مواقعی که راننده های عزیز واحد لیفتینگ جوان میباشند و در حین رانندگی حس شوماخری دارند) بشنوید از باشگاه ژیمناستیک واحد لیفتینگ که مجهز به تمامی وسائل و آلات ژیمناستیک میباشد و بجه ها پس از تعطیل شدن از مدرسه نهایت استفاده از این ابزار را میبرند. خلاصه اینکه هم فال است و هم تماشا !؟ اگر تابحال تجربه ای در این زمینه نداشته اید به شما توصیه میشود که حتماّ آن را امتحان کنید چون از این توصیفات که گذشته همه روزه شما میتوانید چندین اجرای موسیقی را به صورت زنده و بدون پرداخت هیچگونه وجهی تجربه نمائید . خلاصه اینکه از ما گفتن و از شما امتحان کردن

سلام به تمام مادران دنيا

امروز روز خيلي خوبيه چون خيلي از ماها يادمون مي افته که يه کسي به اسم مادر توي اين دنيا وجود داره چقدر مادرها غريبند
سالي يه بار يادشون ميکنيم و بقيه سال ميشن همونهايي که بودن بشور بساب بپز خلاصه اينکه بيايد قدر اين گلهاي خوشبو رو بدونيم چون هيچ کسي مثل مادر توي اين دنبا پيدا نميشه که نميشه بيايد يه سري به اون مادرهاي فراموش شده اي که دارن يه جايي به اسم خانه سالمندان زندگي ميکنن بزنيم و براي يک روز هم که شده نزاريم احساس تنهايي و غربت کنن بيايد يه سري به اون مادرهايي بزنيم که صبح تا شب بالاي سرمون نشستن و شب زنده داري کردن بيايد ببوسيم دست اون مادرهايي رو که چه کارها که براي بچه هاشون نکردن خلاصه اينکه از همين جا و از پشت اين کامپيوتر بوسه ميزنم دست همه مادران دنيا رو و علي الخصوص مادر مهربان و فداکارم را

Tuesday, July 27, 2004

brains & beauty

A hollywood actress once met the british philosopher , Bertrand Russel.where ever he was quite ugly , she turned heads where ever she went.She was rather full of herself & said to Russel," They say Im the most beautiful woman in the world,& I hear your the smartest man.Imagine if we had a child with your brains & my beauty."
Russel,who was never lost for words,replide,"Imagine if it had my beauty & your brains."

Sunday, July 25, 2004

با سلام
 
امروز روز متولد شدن وبلاگمه   
فعلا نمیدونم که چی باید بنویسم چون زیاد به نوشتن وارد نیستم راستش رو بخواین من بیشتر فکر میکنم تا نوشتن چون نوشته هامو همه میتونن بخونن ولی فکرمو نه