حديثي از يک دل تنها
نگاهش شاد
تو گویی دارد خاطری از هر چه غم آزاد
ولی من به چشم خود می بینم
به آن تندی که می دواندشعله در نیزار
به آن نخلی که می سوزد تن آیینه در زنگار
دارد از درون می سوزد
بسان قلعه ای کز طاق رویش خشت می بارد
فرو می ریزد از هم
در سکوتی مرگبار
بی فریاد
End_of_alone
siavash
